وبلاگ من هم یک ساله شد .![]()
![]()
دیروز جشن تولدش بود ولی نتونستم آپ کنم .
ولی امروز جبران کردم.

راستی کنکورم تموم شد دیگه می تونم بیشتر بهتون سر بزنم .
دعا کنید یه رشته خوب قبول شم .
یک شعر میذارم براتون ولی نه می دونم اسمش چیه ، نه می دونم از کیه ، ولی قشنگه ...![]()
گلی از شاخه اگر می چینیم
برگ برگش نکنیم
و به بادش ندهیم
لا اقل لای کتاب دلمان بگذاریم
وشبی چند از آن را
هی بخوانیم و ببوییم و معطر بشویم
شاید از باغچه کوچک اندیشه مان گل روید ...

ارزش محبت ...
روزی پسر فقیری زندگی میکرد که برای گذران زندگی و تأمین مخارج تحصیلش دست فروشی میکرد.
از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید پولی بدست آورد.
روزی تنها یک سیب در جیب دلشت و شدیدا احساس گرسنگی میکرد.
تصمیم گرفت با زدن درب خانه ای غذایی طلب کند .
درب خانه ای را زد . دختر جوانی در را باز کرد .
پسرک که با دیدن دختر جوان دستپاچه شده بود، به جای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد .
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسر شده بود ، به جای آب برایش یک لیوان بزرگ پر از شیر آورد .
پسر با طمأنینه و به آهستگی شیر را سر کشید و سپس گفت :
چقدر باید به شما بپردازم ؟
دختر جواب داد : چیزی نباید بپردازی.
مادر به ما آموخته که " نیکی ما به ازایی ندارد."
پسرک گفت : پس من از شما سپاسگذاری می کنم .
سال ها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد . پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را
برای ادامه معالجات به شهر فرستادند .
دکتر "هوارد کلی" جهت بررسی و وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد .
دکتر هنگامی که متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید .
بلافاصله خود را به اتاق بیمار رساند و در اولین نگاه او را شناخت .
دیری نپایید که با تلاشهای مستمر دکتر "کلی" بیماریش بهبود یافت .
سرانجام روز ترخیص بیمار فرا رسید . صورتحساب دختر درون پاکتی به او تحویل داده شد .
دختر از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت .
مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد .
با ترس و لرز در پاکت را گشود .
چند کلمه در گوشه صورتحساب توجه اش را جلب کرد .
"بهای این صورتحساب ، قبلا با یک لیوان شیر پرداخت شده است ."

این آخرین پست من توی فصل بهاره.
دیگه آپ نمیکنم تا بعد از کنکورم.
فکر نکنید نظراتونو نمی خونم ! می خونم ولی فعلا شاید نتونم بیام جوابتونو بدم.
پس فعلا تا بعد از کنکور ......... بای

بر آمد باد صبح و بوی نوروز بکام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال همایون بادت این روز و همه روز

بهار بهترین بهانه برای آغاز و آغاز بهترین بهانه برای زیستن
آغاز بهار بر شما مبارک

نرم نرمک می رسد اینک بهار، خوش به حال روزگار ، خوش به حال چشمه ها و دشت ها ،
خوش به حال دانه ها و سبزه ها ، خوش به حال غنچه های نیمه باز

آهنگ خوش سه تار تقدیم تو باد ، آرایش گلهای بهار تقدیم تو باد .
گویند که عشق هدیه پاک خداست ، این هدیه هزار بار تقدیم تو باد .
عید نوروز مبارک
فال نیک
گفتی : غزلی بگو ! چه بگویم ؟ مجال کو ؟
شیرین من ، برای غزل شور و حال کو ؟
پر می زند دلم به هوای غزل ، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست ، بال کو ؟
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو ؟
تقویم چهار فصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبز سر آغاز سال کو ؟
رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سوال و حوصله قیل و قال کو ؟
قیصر امین پور

مالك ملك دلي ، ياعلي
رافع هر مشكلي ، ياعلي
نگين قبله اهل يقيني ،ياعلي
ذكر هر مؤمن اهل دلي ، ياعلي
عيدتون مبارك
من كه ميدانم شبي عمرم به پايان ميرسد
نوبت خاموشي من ، سهل و آسان ميرسد
من كه ميدانم كه تا سرگرم بزم و مستي ام
مرگ ويرانگر چه بي رحم و شتابان ميرسد
پس چرا عاشق نباشم؟
من كه ميدانم به دنيا اعتباري نيست نيست
بين مرگ و آدمي قول و قراري نيست نيست
من كه ميدانم اجل ناخوانده و بيدادگر
سرزده مي آيد و راه فراري نيست نيست
پس چرا عاشق نباشم؟ چرا؟؟؟

من از اين خسته ام كه ميبينم
تيرگي هست و شب چراغي نيست
پشت ديوارهاي تو در توهيچ سبزينه اي ز باغي نيست

سلام سلام
خوبين خوشين سلامتين؟
ببخشيد اينقدر دير به دير آپ ميكنم
اومدم دو تا مطلب بگم و برم :
يكي اينكه خيلي ممنون از تمام كسايي كه اومدن و تولدمو تبريك گفتن.
دوم اينكه گفتم خيلي وقته مطلب با حالي نذاشتم بنابراين خودمو كشتم تا تونستم يك شعري كه ازش خوشم بياد رو پيدا كنم و براتون بذارم.
بعدش يه چيز ديگه از كسايي كه به وب من اومدن و من هنوز نتونستم بهشون سر بزنم معذرت ميخوام ،
باور كنيد اين درسام نميذاره . ولي سعي ميكنم بيام.
ديگه هيچي!!!!
ممنون ...
گذشت...
گذشت لحظه هاي با تو بودن
و در پاييز عشقمان، نامي از دوست داشتن باقي نماند
چقدر زود گذر بود قصه من و تو
و در آنروز كه دست بي رحم تقدير
درو كرد گندمزار دلهايمان را
و تهي شد همه جا از عطر گل عشق
و در كوچ پرنده هاي غمگين
و در آن كوير آرزو
شاعري دل شكسته و تنها
مي نوشت شعري به ياد با هم بودن ها
شعري براي خشكيدن گلهاي عشق در مزرعه دوست داشتن ها
قطره اشكي به ياد همه خاطره ها !!!


سلام سلام
خوبين؟
من كه ديگه از شعر نوشتن خسته شدم گفتم امروز پستمو تغيير بدم و از اون حال و هوا بيام بيرون.
چي بود همش شعر شعر شعر...
هر چيزي هم يه حدي داره ديگه. گفتم يه دفعه هم كه شده حرف خودمو بزنم ، البته حرفي هم براي گفتن ندارم
همينجوري حال كردم يه چيزي بگم !!!!
شما كه نمياين تولدمو بهم تبريك بگين . حالا تولد كه تبريك نداره. مثلا ذوق ميزنيم كه داريم بزرگ ميشيم .
اي كاش هنوز بچه بوديم ، ولي تو به اين كارا كار نداشته باش تبريكتو بگو... ديگه هر چي باشه ميگن تولده.
بابا يكي بياد تولدمو بهم تبريك بگه ديگه!!!!
راستي لطفا بدون كادو وارد نشويد...
شوخي كردم بابا ، نظرتو بده...
عجيب است حكايت ما
داستان غريبي كه هميشه هست
حكايت من و تو
دست و پا بسته
دل شكسته
كه با رويي سياه
در حضيض ظلمت سر به زير افكنده ام
و درمان دردهاي كهنه خويش را چشم ميدارم
و تو نور مطلق راز هستي
رمز خداپرستي
علت آفرينش در اوج ظلمت
من ره به خلوت عشق هرگز نبرده بودم، پيدا نمي شدي تو
شايد كه مرده بودم ...
چشمانمان را بر گذر قاصدكها باز كنيم
كه زمان ساز سفر مي زند ...
دست به دست هم دهيم
دلهايمان را يكي كنيم
بي هيچ پاداشي حراج محبت كنيم
باور كنيم ...
كه همه خاطره ايم ... دير يا زود همه رهگذر قافله ايم

عاشقانه ترین نگاهم را روی قایقی از باد نشاندم و پارو زنان سوی تو فرستادم وقتی به ساحل نگاه تو رسید تو چشمانت را بستی و قایقم غرق شد .

پيمان سبز
آن روز در نگاه تو و خنده بهار
مي شد به منتهاي شكفتن اشاره كرد
مي شد ميان چشمك ياس و نسيم صبح
دل را فداي چشم نجيب ستاره كرد
هرصبح با صداي تو بيدار مي شوم
در قلب من هميشه مي آيد صداي تو
هر چه نگاه عاطفه و اشك شبنم ست
با قطره هاي ساكت باران فداي تو
اي انتظار خسته گل هاي رازقي
تو يادگار ميخك و ياس شقايقي
تو بردي از ميان سكوت، دل مرا
تو معني سرودن پاك حقايقي
تو جاده رسيدني به قلب آسمان
من بي تو ذره ذره بدان آب مي شوم
تا سرزمين سبز تجسم مي آيم
در بين راه عاشق مهتاب مي شوم
تو باوفاترين افق دور و مبهمي
يادت كنار ساحل دل، تاب مي خورد
هر قوي تشنه اي كه ترك مي خورد دلش
از بركه لطيف دلت آب مي خورد
نقاشي تمام افق هاي عالمي
نقاشي ام بي تو بي رنگ مي شود
تو قصه مهاجرت غم ز شهر عشق
تو ماندني ترين گل خوشبوي ميخكي
تنها تو بال عاطفه را ناز مي كني
تو مهربان ترين گل زيباي پيچكي
تب مي كند بدون تو احساس پاك عشق
جز تو چه كس كنار دلم مي نشيند و
روح مرا روانه پرواز مي كند
هر وقت شهر پنجره ها باز مي شود
من ابتداي نام ترا گوش مي كنم
وقتي به عشق مي رسم از لذت نگاه
غم را به حرمت تو فراموش مي كنم
آن لادني كه كاشته اي در دلم هنوز
گاهي دلش براي دلت شور مي زند ...


